علی سه سوت

نام: علی

نام خانوادگی : بیرجندی

تاریخ تولد : 18/5/1362

 

بچه شیشم خونه بودم.قبل من ننم 5 تا دیگه پس انداخته بود.بعد من دوتا.5 تا دختر 3 تاپسر.پسر دوم بودم.چهار ساله بودم که داداشم تو یه دعوا چاقو خورد و مرد.از چار سالگی شدم پسر بزرگ خونه.بگذریم.بابام معتاد بود.مرتیکه لجن گوشه خونه میخوابید و ننم میرفت رختشوری خونه مردم.ننم کلفت بود.هر چی در میاورد خرج عمل باباهه میشد.تو 4 سالگی داداشمو به نامردی کشتن.ننمم 1 سال بعد دق کرد و مرد.شما سلامت.ننه رفت و بابا موند بی پول،آبجی بزرگم 16 سالش بود.اسمش مرضیه بود.یه خواستگار داشت فکر کنم جنگ جهانی اول رو به چشم دیده بود.خیلی پیر بود لامصب.

بابام مرضیه رو به زور عقدش کرد و 50 هزار تومان گرفت.50 هزار تومان اون موقع خیلی بود.برابر 1 ملیون حالا.بگذریم.یه ماه بعد آبجیم خودکشی کرد ورفت پیش ننه و داداش.پیرمرده یه زن دیگه داشت.میگن زنه میچزوندتش.50 تومان یه 3 ماهی خرج خونه و مواد بابا رو راه انداخت.بعد 3 ماه همون آش و همون کاسه.اینبار نوبت آبجی دومی بود.راضیه.بیچاره 13 سالش بود.خواستگار راضیه نه پیر بود نه جوون.یه 40 سالی داشت.وضعش توپ بود.زن مرده بود.تریاکی بود.خرج عمل بابامم میداد.خدائیش نه برا راضیه بد شد نه برا ما.آقا اصغر درسته تریاکی بود ولی کلا مرد باکمالاتی بود.حدودای 7-8 سال داشتم.آره 8 ساله بودم.کلاس دوم بودم.زنگ دوم بود که از مردسه فرار کردم.واسه رو کم کنی بود.با بچه ها کل انداختیم که هر کی از پنجره کلاس بپره تو کوچه خیلی مرده.من پریدم.نامرده تا من پریدم به معلممون گفتن.فرداش ناظمه رام نداد.گفت باید بابات بیاد مردسه.از فرداش دیگه مردسه نرفتم.شده بودیم علاف کوچه خیابون.تابستون اون سال اولین سرقت رو کردم.از یه کوچه رد میشدم یه دوچرخه 16 دسته خرگوشی چشممو گرفت.لاکردار رنگ قرمزش خرابم کرد.هیچکی دور و برم نبود.1 ساعت بعد من بودم و دوچرخه و خیابون.غروب بود.نمیتونستم دوچرخه رو خونه ببرم.بردمش بازار.گفتم میفروشمش پولشو میزارم تو جیبم.رسیدم بازار.تا رسیدم یکی یه کشیده خوابوند تو صورتم.بغض گلومو گرفت.پدر پسره بود که دوچرخش رو دزدیده بودم.بردنم کلانتری.افسر کشیک هم یکی خوابوند تو گوشم.ولی خدائیش مرد بود.ولم کرد.رسیدم خونه سریع رفتم مستراح.تو آینه نیگا کردم.صورتم قرمز قرمز بود.مثل لبو.شب بود.سریع تشکمو پهن کردم رو پشت بوم و خوابیدم.آبجیم اومد بالا سرم هر چی گفت بیا شام بخور قبول نکردم.میرفتم پائین قیافم تابلو بود.یه مدتی گذشت. پشت دستمو داغ کرده بودم که دیگه به مال دیگرون دست درازی نکنم.خونه فهمیده بودن دیگه مردسه نمیرم.باباهه به جا اینکه بزنه تو سرم بزارتم مردسه منو برد پیش یکی از رفیقاش شاگردی.شدم شاگرد تعمیرگاه.یه دو سالی گذشت.وسطای پائییز بود یه پیکان جوانانی رو آوردن واسه تعمیر.یه چی میگم یه چی میشنوی.انگار همون روز از کمپانی اومده بود بیرون.قرمز بود.رنگش دیوونم کرد. اوستا عسگر رفته بود ناهار بخوره.من تو تعمیرگاه وایمیستادم ناهارم یه کوفتی میخوردم.گلاب به روتون خواستم برم دست به آب.از کنار ماشین که رد شدم خشکم زدواوستا سویچ رو رو ماشین جا گذاشته بود.یه ربع بعد من بودم و پیکان جوانان و خیابون. حال میکردم واسه خودم.یه 5 دقیقه ای از حال کرنمون نگذشته بود یه موتوری لامصب پیچید جلومون.ترمز نگرفت و موتوری پهن شد رو آسفالت.گرفتنم.بیچاره تموم کرد.انداختنم کانون اصلاح و تربیت.4 سال برام بریدن.4 سال بهم بد نگذشت.جا داشتم،غذا داشتم،بهمون درسم میدادن.تا کلاس 5 یاد گرفتم.اومدم بیرون همه چی عوض شده بود.باباهه مرده بود.تو 15 سالگی شده بودم مرد خونه.هر جا رفتم سراغ کار تحویلم نمیگرفتن،چوب زندان رو میکوبیدن تو سرم.3 ماه دنبال کار گشتم.نبود.چاره ای نداشتم.تو کانون با چندتا آدم وارد رفیق شده بودم.رفتم سراغشون.به یه نفر معرفیم کردن.اسمش سیامک بود،بهش میگفتن سیا موتوری.لامصب با موتور هر کاری میکرد.قرار شد بشینم ترک موتورش کیف مردم رو بزنیم.یه سالی با هم کار میکردیم تا گرفتنش.منم متواری شدم.یه چند ماهی که گذشت دوباره شروع کردم.صاحب لقب شده بودم.علی یه سوت.تو یه سوت کیف طرف رو میزدم.تا اون روز نکبت رسید.صبح بود.حدودای 10 صبح.دم یه بانک وایساده بودیم.یادم رفت بگم شریکم یکی بود به اسم شهرام.هروئینی بود بیچاره.یه مرده از بانک اومد بیرون.خیلی خوش تیپ بود ناکس.کت شلوار مشکی،کراواتم زده بود.سوار ماشین که شد کف کردم.یه بنز آلبالوئی داشت مامان.به شهرام گفتم برو دنبالش.یه نیم ساعتی دنبالش بودیم تا رسید خونه.از ماشین که پیاده شد دویدم طرفش.متوجه شد.قفل فرمون رو ورداشت.رسیدم بهش یکی زد تو پهلوم.قفل فرمون رو ازش گرفتم.دیگه نفهمیدم چی شد.الان 2 ساله کانونم.منتظرم 18 ساله بشم تا برم پیش ننه و داداشم.

 

جرم:قتل

محکوم به اعدام

نظرات 6 + ارسال نظر
حسام 1386,10,25 ساعت 05:43 ب.ظ http://hessamm.blogsky.com

سلام. هر سه تا داستان رو خوندم. خوب می نویسید و موضوعات خوبی رو هم انتخاب می کنید. فقط خیلی تلخ می نویسید! ما هر روز انقدر تلخی می بینیم که دلمون می خواد وقتی وارد وبلاگ یه نفر می شیم مطالبی بخونیم که یه کم ما رو از این تلخی ها دور کنه.
باز هم به وبلاگت سر می زنم و داستان هاتو می خونم.
موفق باشی.

درد...حسرت ...نگاه های آرزومند...کاش میشد ندید و نشنید...کاش می شد...
لینکتون کردم
خوشحال می شم بازم ببینمتون

هومن 1386,10,26 ساعت 01:35 ق.ظ http://WWW.VIRANEYEVIRANE.BLOGFA.COM

سلام.
خوب بود. سه تاشو خوندم.
من شعر می گم. داستان نمی تونم بگم.
خواستی من انجمن شعر می رم. دوستام داستان می گن. اگه خواستی بیا اونجا داستاناتو بخون. اونا اگرم اشکالی باشه می گیرن. به هرحال خوشحال می شم.
یاحق....

ممنونم از زحمتت
داستان مضمون خوبی داره
اما به نظرم از اواسطش به خاطره یکنواختی نوع پرداخت قابل حدس زدن میشه و این از جذابیتش کم میکنهَ فک میکنم اگه یکی دوتا ماجرای فرعی روهم کنار داستان اصلی هرازگاهی دنبال میکردی از یکنواختیش کم میکرد.
اما بااین حال به نظرم خوب بود و ارزش نوشتن داشت.
بازم ممنون...

به هوش باشی رفیق.....

بارونک 1386,10,26 ساعت 11:04 ب.ظ http://baronnak.blogfa.com

سلام

داستان بود ؟
ببخشین اما اگه داستان بود بیشتر شبیه یه شرح حال ساده بود
هیچ هیجانی نداشت ... یه زوند کند و بی تحرک

حتی حس تاسف رو هم بر نمی انگیخت .. اینا


موفق باشین

درود بر شما

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد