ساعت ۸ صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار میشم.
یه صدا از پشت گوشی میگه الو بیت محمودی؟(مزاحم تلفنیه)
با اینکه ساعت ۴ صبح خوابیدم ولی دیگه خواب از سرم پریده.یه چائی میخورم.دوباره دراز میکشم.دوست دارم بخوابم.و ادامه خوابم رو ببینم.چشمام تازه گرم شده که با صدای مهیبی به خودم میاد.یادم رفته بود.خونه کناری رو کوبیدن دارن یه آپارتمان میسازن.حوصله خونه رو ندارم.میزنم بیرون.نیم ساعت منتظر تاکسی بودن یه چیز طبیعیه.به چراغ قرمز میرسیم.سر چهارراه یه بیمارستانه.صدای بوق ماشین ها بلند شده.به فکر بیمار قلبی هستم که روی تخت دراز کشیده و داره استراحت مطلق میکنه.با صدای راننده تاکسی به خودم میاد.پیاده میشم.صدای راننده تاکسی رو میشنوم که داره به من فحش میده.در رو محکم بستم.سریع از تاکسی دور میشم.از سروصدا خسته شدم.به پارک میرم.روی یه نیمکت میشینم و به بازی بچه ها نگاه میکنم.چه دوران شادی دارند.هیچ غمی ندارند.با صدای زنگ موبایل به خودم میام.اشتباهی گرفته.ظهر شده.گرسنه نیستم.وای یادم رفته پول برق رو پرداخت کنم.هنوز یه ساعت به تعطیلی بانک مونده.سریع خودم رو به بانک میرسونم.در بانک شلوغه.جمعیت توی صف عابر بانک ایستادند.میرم توی بانک.وای عجب شلوغه.چاره ای نیست روز آخره.نوبت من که میشه اونور بانک درگیری میشه.رئیس بانک با یه ارباب رجوع دست به یقه شده.یه هوک راست یه هوک چپ.زیر چشم ارباب رجوع کبود میشه.صدای آژیر ماشین پلیس میاد.ارباب رجوع رو به علت اغتشاش در امنیت عمومی دستگیر میکنند.ساعت اداری بانک به اتمام رسیده و من هنوز فیش برق رو پرداخت نکردم.کارمند بانک عصبانیه.میترسم از این که مرا نیز به عنوا ناقض امنیت دستگیر کنند.از بانک میزنم بیرون.خانه مقصد من است.به خانه که میرسم از خستگی نای نشستن ندارم.روی تخت دراز میکشم.هدفون رو تو گوش میزارم.اینجا تهرانه یعنی شهری که............................................
زندگی یه باتلاقه. همه ماها میخوایم خودمون رو بکشیم بیرون.اما غافلیم.غافلیم از این که با این دست و پا زدن های اضافی بیشتر تو این باتلاق فرو میریم.
13/1/87 ساعت ۲۲
یه شعر از یه شاعر افغان
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
بعدش تو همون جوری
وسط گریه هات بخندی
گریه نکن خوب.دلم میشکنه
دل روح نازکه نشکونش خوب
دوست دارم خنگ باشم.تا خیلی چیزها رو متوجه نشم..............................همین.