پیر مرد غمگین بود.بعد از 25 سال کارگری در کارخانه ،او را به اجبار بازنشست کرده بودند.کارخانه ورشکست شده بود.گوئی این 25 سال به یک چشم بر هم زدن بر او گذشته بود.مزد زحماتش را با یک عذر خواهی داده بودند.به یاد حرفهای آقای رئیس افتاد : آقای جعفری امیدوارم من رو ببخشی.به خدا مجبورم.ما رو حلال کن.پیرمرد در کارخانه عزتی داشت.همه اورا به اسم عمو حبیب صدا میزدند.اوضاع خوب بود.رئیس قبلی ، کارخانه داری بلد بود.بعد مرگش وراث کارخانه را فروختند به یک جوان 32 ساله به نام رسولی .تازه از اروپا برگشته بود.به خیالش با مدیریت اروپائی میشد کارخانه داری کرد.بعد از چند ماه کارخانه شروع کرد به ضرر دادن.بعد دو سال کارخانه ورشکست شد و 200 کارگر بیکار شدند . پیر مرد از اتاق رئیس بیرون آمد و به سمت در اصلی کارخانه راه افتاد . در راه با کسانی که داخل کارخانه بودند خداحافظی کرد . بغض گلویش را گرفته بود . از کارخانه خارج شد . پشت سرش را نگاه کرد . گوئی با بچه اش خداحافظی میکند . دیگر طاقت نیاورد . شروع کرد به گریه کردن .به یاد گذشته افتاد . بیست ساله بود که روستا را به قصد پیدا کردن کار در شهر ترک کرد . بعد از چند روز در کارگاهی کوچک کاری پیدا کرد . شبها همان جا میخوابید . ماهی 1000 تومان میگرفت . 800 تومان پس انداز میکرد،بقیه پول خرج خورد و خوراکش میشد . در کارگاه تنها نبود . چند نفر دیگر بودند . آنها هم شب را در کارگاه میخوابیدند . آخر هر هفته میرفتند خوشگذرانی.سینما،کاباره و..... . هر چه اصرار میکردند حبیب نمیرفت . در خانواده ای مومن بزرگ شده بود.به جای کاباره به مسجد میرفت .2 سالی گذشت . در مسجد با یک مرد میانسال که در بازار حجره داشت دوست شده بود . نامش حاج اسماعیل بود . حاج اسماعیل حبیب را همچون پسرش دوست داشت . همیشه به حبیب میگفت افسوس که دختر ندارم . حبیب حدود 20000 تومان پس انداز کرده بود . پول زیادی بود . میتوانست مغازه ای کوچک بخرد . با حاج اسماعیل مشورت کرد .حاجی به او گفت پول را به من بده تا هر ماه سودش را برایت کنار بگذارم . بعد دو سال به جای یک مغازه ده مغازه بخر . حبیب قبول کرد . کل پول را به حاجی اسماعیل داد . چند ماه بعد به او خبر دادند که پدرش فوت شده است . گوئی دنیا بر سرش خراب شده است . از صاحب کارگاه اجازه گرفت و برای چند هفته به روستا رفت . بعد از چهلم پدرش به شهر برگشت . از حاج اسماعیل خبری نبود . جهت مداوای همسرش به اروپا رفته بود . چند ماهی گذشت و باز هم از حاج اسماعیل خبری نشد . حبیب ناامید شده بود .خانواده اش تنها بودند و به او نیاز داشتند . ناچار شهر را ترک و به روستا بازگشت . 12 سال گذشت. در این چند سال خواهر و براد کوچکترش تشکیل خانواده داده بودند . وظیفه اش را انجام داده بود . مادرش به خواستگاری دختر عمویش رفت . یک هفته بعد عروسی کردند و رفتند سر زندگیشان . گوئی مادرش زنده مانده بود تا فقط برای او زن بگیرد و برود . مادرش فوت شد . دیگر در روستا کاری نداشت .به شهر رفت . باز هم از حاج اسماعیل خبری نبود.به سراغ کارگاهی رفت که قبلا در آن کار میکرد . از کارگاه خبری نبود . صاحب کارگاه کارخانه زده بود . به کارخانه رفت،حاج علی با آغوش باز از او استقبال کرد و کاری در همان کارخانه به او داد . بیست و پنج سال در کارخانه کار کرد . در این بیست و پنج سال یک دختر شوهر داده بود و یک پسر راهی دانشگاه کرده بود . یک دختر و دو پسر دانش آموز هم داشت . بچه هایش همیشه از گذشته پدرشان به تلخی یاد میکردند . او را انسانی ساده میخواندند،به او میگفتند دوستانت حداقل با پولشان به خوشگذرانی پرداختند.تو چه که همه اش به مسجد رفتی و عاقبت تمام پولت را از دست دادی . گریه اش بند آمده بود . به سمت خانه حرکت کرد . کلید را چرخاند و در را باز کرد، یک لحظه خشکش زد . یک بنز آخرین مدل داخل حیاط خانه اش پارک شده بود . او این چنین فامیلی نداشت . به یاد همسایه افتاد . حیاط خانه همسایه کوچک بود . هر موقع آشنایانش به خانه اش می آمدند ماشینشان را در حیاط خانه عمو حبیب پارک میکردند . وارد خانه شد . مهمان داشتند . چند جفت کفش اضافی کنار جاکفشی بود . یاالله گفت و وارد خانه شد . پیرمرد و پیرزنی همراه با پسری جوان داخل خانه به پشتی تکیه داده بودند . به احترام او بلند شدند . قیافه پیرمرد برایش خیلی آشنا بود . بدنش یخ کرد،اشتباه نمیکرد . حاج اسماعیل بود . حاجی به سمتش آمد و او را در آغوش گرفت . عمو حبیب ناخودآگاه به گریه افتاد . دلش پر بود . حاجی از گذشته گفت . از زمانی که زنش بیمار شده بود . پزشکان از درمانش ناامید شده بودند . به امید درمانش او را به انگلستان برده بود . درمان زنش یک سالی طول کشیده بود . بعد از یک سال به ایران بازگشته بود ولی از حبیب خبری نبود . پزشکان هوای آلوده شهر را برای زنش کشنده تشخیص داده بودند . به یک شهر شمالی کوچ کرده بود . در این مدت چند بار برای پیدا کردن حبیب آمده بود ولی از او اثری پیدا نکرده بود . سری آخر عکس حبیب را در روزنامه کنار چند کارگر کارخانه ورشکست شده دیده بود . او را شناخته بود . حاجی به قولش وفا کرده بود . در طی این چهل سال با پول حبیب کار کرده بود و سود پولش را بر پولش اضافه کرده بود .حاج اسماعیل به عمو حبییب گفت : فکر میکنی الان پولت چقدر شده؟حبیب فقط نگاه کرد وبا لبخندی جواب حاجی را داد.حاجی خندید و گفت :پیرمرد الان با پولت به جای یه مغازه میتونی یه کارخونه بخری. بغضی گلوی پیرمرد را گرفته بود.صدای اذان مسجد می آمد.
سلام
واقعا جالب بود
موفق باشید
به من هم سر یزنید
حق نگهدارتون
سلام
و تسلیت به مناسبت این ایام
اسمتون خیلی جالب بود! مجهول!!!!!
ولی هنوز مطالب وبتونو نخوندم. برام جالب بود ببینم یه مجهول چجوری می نویسه و از چه چیزایی سخن می گه.
انشالله که موفق باشید.