روی تخت دراز کشیده بود.به دختر 9 ماهه اش فکر میکرد.به آینده دخترش.صدائی شنید.صدای پیرمرد بلند شده بود.یار میگوید حسین دلدار میگوید حسین هرکجا دیوانه و هوشیار میگوید حسین ابی عبدالله شوم فدایت پسر زهرا من گدایت..... بغض گلویش را گرفته بود.به یاد نمی آورد با نوحه گریه کرهد باشد.اهل این حرفها نبود.پتو را بالای سر کشید.دانه های اشک صورتش راخیس کرده بود.نور آفتاب از بین نرده های پنجره رد میشد و مستقیم به چشمانش میخورد.صبح شده بود.به سمت دستشوئی به راه افتاد.پیجر او را صدا میزد.آقای احمد گودرزی هر چه سریعتر به اتاق رئیس مراجعه کنند.به سمت اتاق رئیس به راه افتاد.به یاد خانواده اش افتاد.نکند اتفاقی برایشان افتاده باشد.در زد و وارد شد.آقای رئیس به سوی او آمد و با او دست داد.آقای گودرزی به مناسبت عاشورای حسینی هفتاد و دو نفر از زندانیان دیه به کمک خیرین آزاد میشوند.از این زندان شما انتخاب شده اید.تبریک میگویم.چشمان احمد خیس شده بود.زیر لب زمزمه میکرد : یار میگوید حسین........
وبلاگ جدیدم را در سراب ساخته ام
وبا شعری تازه آهوانه دویده ام....
salam majarahaie kheily jalebi minevisi.fekr konam dastanat marboot be parvande haie karit bashe.omidvaram to karet movafagh bashi.kare jalebio dary anjam midy.EBRAT AMOOZAN. .
احمد از خواب پا شد. چه خواب بدی! دختر کوچولوش یه هو پرید بغلش.تازه شیش ساله شده بود. دخترش و بوسید و بلند شد. صدایی شنید. صدای زنگ بود. برگشت گوشی و برداشت. کیه؟ شب جمعه است صواب داره می خوام برم ولایت پول ندارم. واسا اومدم. احمد دس تو جیبش کرد دویست تومن برداشت.وسط راه پشیمون شد برگشت دو هزار تومن دیگه برداشت رف دم در. درو که باز کرد خشکش زد حاج قاسم بود پدر همونی که هفت سال پیش با هاش تصادف کرده بود. یادش اومد خانومش واسه آزادی شوهرش چقدر بهش التماس کرده بود اشک تو چشاش جم شده بود قاسم و بغل کردو دعوتش کرد خونه. خواب بدش تعبیر شده بود. قاسم تاوان اشکهای یه زندانی رو می داد.