حاکم که مرد پسرش حاکم شد.حاکم سابق با مردم خوب بود.به آنها فشار نمی آورد.مردم هم او را دوست داشتند.پسر که حاکم شد خزانه خالی بود.به داروغه دستور داد مالیات را دوبرابر کند.مردم اعتراض کردند.در شهر درگیری شروع شد.حاکم بر آشفت و این بار به داروغه دستور داد که مالیات را ده برابر کند.مردم هاج و واج مانده بودند.اعتراض آنها نه تنها مفید نبود بلکه مالیات را ده برابر کرده بود.چاره ای نداشتند.اعتراضات قطع شد.یک سال گذشت.در طول این یک سال جمعیت نصف شده بود.فقرا مرده و اغنیا کوچ کرده بودند.خزانه قدیمی پر و خزانه جدید نیز تا نیمه پر شده بود.روز تولد پسر حاکم بود.جارچی ها در شهر میجرخیدند و جار میزدند که ای مردم امروز روز جشن است.به میدان شهر بیایید و در جشن شرکت کنید.مردم شهر که مدتها بود روی خوشی به خود ندیده و گرسنگی به آنها فشار آورده بود همه در میدان شهر جمع شدند.جشن با شکوهی برگزار شد و مردم دل سیری خوردند و نوشیدند و پای کوبیدند.انتهای جشن بود که حاکم شروع به صحبت کرد و گفت که ای مردم امروز برای شما هدیه ای دارم.از امروز مالیات نصف میشود.مردم شهر شروع به هلهله و پایکوبی کردند.از آن روز حاکم شهر بهترین حاکمان بود.مالیات را نصف کرده بود.